تبليغاتX
وقتي محبت در دل اثر كرد بايد خطر كرد
     تا حالا فکر کردی چقدر قشنگ می شد اگه ادما می تونستن پرواز کنن یا تو اسمون زندگی کنن؟

     حاضرم شرط ببندم فکر نکردی............... خوب الان فکر کن

     فکر کن به جای این که راه بری بال بزنی ... به جای در از پنجره بیای تو ... به جای زمین

     رو شاخه ی درخت بشینی!!!!!

     چه با حال!

      اون وقت دیگه تو ترافیک نمی مونی یا حتی وقتی اسانسور به خاطر خرابیش به تو

      که می خوای ۱۲ طبقه رو بری بالا می خنده تو بی اعتنا به اون پرواز می کنی

      چه دنیایی می شد!!!   دیگه تکنولوژی معنایی نداشت چون نیازی نبود

       اسمونی رو تصور کن که به جای پرنده ادم توش پرواز کنه یا حتی

      خط ویژه ی هوایی داشته باشه

       جالب می شه اگه توی این شرایط زمین رو هم تصور کنیم :

       پر از پرنده هایی که به خاطر وجود ما رو اسمون به زمین پناه اوردن

       بیچاره ها با چه حسرتی به اسمون نگاه می کنن!!!!!

     

       هر جور فکر می کنم نمی شه ..........

       ترجیح میدم حتی توی ذهنم هم ادما روی زمین زندگی کنن چون لااقل این طوری

       اسمون با همون ابهتش باقی می مونه و حتی می شه با نگاه کردن به اون از

       زندگی لذت برد یا حتی ساعت ها توی اون غرق شد و لطافت آبیش رو حس کرد

       ولی اون جوری چی؟

       هیچی ازش نمی مونه.................

       بشری که زمین خاکی رو تا مرز نابودی می بره با اسمون می خواد چی کار کنه؟

    

                                                             

             ای ستاره

                 پای این بشر اگر به اسمان رسد

                                         روزگارتان چو روزگار ما سیاه است

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:30  توسط نگار | 
مگر رسوای عشق از مردم عالم غمی دارد

                            که عاشق گشتن و رسوا شدن هم عالمی دارد

 

اگرچه جای دل دریای خون در سینه دارم

ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم

اگرچه روبه رویی مثل اینه با من

ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن

نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم

همه دل هارو می خوام که عاشق تو باشم

تویی عاشق تر از عشق تویی شعر مجسم

تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم

تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شیراز

هزار میخونه اغاز هزارو یک شب راز

می خوام تورو ببینم نه یک بار نه صد بار

به تعداد نفس هام ................. 

برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم

همه چشمارو می خوام ......................

تورو باید مثل گل نوازش کرد و بویید

با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تورو دید

تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد

با هر چی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:16  توسط نگار | 
یکی را دوست می دارم           

ولی افسوس .........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم......

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت ... تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت

به کوی او سلام من رسان و گوی:

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید

یکی ابر سیه امد که روی ماه تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم

تو را من دوست می دارم....... ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا ...

یکی را دوست می دارم           ولی افسوس او هرگز نمی داند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:2  توسط نگار | 
پرنده تا پرنده است خواهد پرید و من تا منم به اسمان چشم خواهم دوخت ...

هر شب ان ستاره همان جا خواهد ماند و تا زمانی که پذیرای روح من باشد خواهد درخشید...

قلب تا قلب است خواهد تپید و من تا منم تو را خواهم خواست ...

با هر تپش حقیقت رفتنت را دروغی خواهم پنداشت و به ان خواهم خندید...

رود تا رود است خواهد رسید و من تا منم به جستجویت خواهم دوید...

تا از دریای چشم تو قطره ای بنوشم ... هر چند می دانم مرداب به دریا نخواهد رسید....

اشک تا اشک است خواهد چکید و من تا منم با خیال شنیدن خنده های تو خواهم گریست و هرگز

نخواهم فهمید که باید به خنده های تو بگریم یا به گریه های تو بخندم...

پیش از هر چیز خنده را دوست داشتی پس بیا در اخرین لحظه های وداع به دروغ هایمان بخندیم ...

دروغ تو که گفتی فراموشت نمی کنم و دروغ من که گفتم فراموشت می کنم

                                                           

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:53  توسط نگار | 
به او بگویید که دوستش دارم ...

به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من در ان غرق شده ...

به او که مرا از این زمین خاک یبه سرزمین نور و شعر و ترانه برد ...

و چشم هایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:38  توسط نگار | 
غروب شد، خورشید رفت ...

افتابگردون دنبال خورشید می گشت ...

ناگهان ستاره ای چشمک زد ...

افتابگردون سرش را پایین انداخت ...

اری گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:20  توسط نگار | 
روی خط زمان

در کنار نقطه چین تجربه

جایی میان پرانتز دقت

خواندم: هرگز دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی

بلکه دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:35  توسط نگار | 
قصه ی ادم و زندگی

زندگی زد ، ادم رقصید

ادم رقصید ، زندگی عرق کرد

زندگی عرق کرد، ادم چایید

ادم چایید ، زندگیتب کرد

زندگی تب کرد ، ادم لرزید

ادم لرزید ، زندگی ترک برداشت

زندگی ترک برداشت ، هیچ کس درد ادم رو نفهمید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:43  توسط نگار | 
سلام رفیق ناشناخته  

چه خوب کردی به این وبلاگ سر زدی

امیدوارم بتونی کمکم کنی   (نگار)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:17  توسط نگار | 
ای عشق دیروز و امروز و فرداهای من :

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من

قاصدک خوش خبرم روز هاییست که نیامده

و من در پشت پنجره ی تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را

خواهم ماند در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ های تنهایی برایت نمی دانم

روزی خواهی امد می دانم

گریان نمی مانم

خندانم برای ورودت

           ای عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:10  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای عاشقا کدومتون این جمله رو قبول دارید؟
((واسه کسی بمیر که حداقل برات تب کنه))
من یه زمانی قبولش داشتم خیلی هم ادعام می شد که تا احساس طرفت رو نفهمیدی نباید عاشقش بشی . می گن چوب خدا صدا نداره . همچین خوردم که نفهمیدم از کجا اومد
دارم از عشقش می میرم ولی هنوز نمی دونم که چه احساسی نسبت به من داره
تو تنهاییم خیلی باهاش حرف میزنم هر چی تو دلم بهش می گم ولی خیلی وقت ها فکر
می کنم که هیچ حرفی برای رو در رو زدن باهاش ندارم جز این که بگم:
دوستت دارم
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی اندوه مرا

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
پیوندها
رضا « دوستداشتنیها »
عاشق ولی ***تنهای تنها***«امید»
سمانه
داش مهدی
بهزاد
الکی خوش ها
یه شاخه گل شقایق«شهاب»
مهسا
کوچه پس کوچه های عشق «صنوبر»
دایی احمد
ما زنده به انیم که ارام نگیریم «امیر»
چشم هایی برای دیدن «مینا»
عشق«فردین»
پسر باران «وحید »
انار بانو
زلال ترین معجزه « پری مهربون»
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Cursors